عنوان مقاله:
بنیانگذاران عقائد وهابیت/ روش محمد بن عبدالوهاب
نویسنده: روح الله صفری
ابن بشر مینویسد:
هنگامی که شیخ محمد، «درعیه» را محل اقامت خود قرار داد، اهل آن شهر در نهایت نادانی بودند، در انجام وظائف و تکالیف دینی کوتاهی میکردند شیخ در مرحله اول معنی کلمه «لا الهَ الاّ اللّه» را به آنان تفهیم کرد که هم نفی است و هم اثبات که جزو اول آن (لا اله) جمیع معبودها را نفی میکند و جزو دوم آن (الاّ الله) عبادت را برای خدای یگانه که شریک ندارد، اثبات مینماید. سپس آنها را به نشانههائی که دلالت بر وجود خدا میکنند، از قبیل خورشید و ماه و ستارگان و شب و روز، دلالت نمود و همچنین از ارکان اسلام و شناختن پیامبر اسلام و نام و نسب و کیفیت بعثت و هجرت آن حضرت و این که نخستین دعوت پیامبر کلمه «لا اله الالا الله» بود، و نیز موضوع بعثت و قیام را برای مردم بیان کرد و درباره منع استغاثه و توسّل به مخلوق هرکه باشد، بسیار مبالغه نمود (1).
باز ابن بشر مینویسد:
اما روش شیخ محمد در مورد غنائم جنگی، این بود که آن را هرطور مایل بود، به مصرف میرسانید و گاهی تمامی غنائمی را که در جنگ به دست آورده بود، و مقدار آن هم خیلی زیاد بود، تنها به دو یا سه نفر میداد، غنائم هرچه بود، در اختیار شیخ قرار داشت و امیر نجد هم فقط با اجازه او میتوانست سهمی ببرد. علاوه بر این، امیر نجد هرسپاهی را که تجهیز میکرد و هر صلاحدید و نظری را ابراز میداشت، با اجازه و دستور شیخ بود (1).
______________________________
1 عنوان المجد، ج1، ص 14.
درسهایی از مکتب اسلام » شماره 457 (صفحه 63)
جمیل صدقی زهاوی علامه و شاعر بزرگ عراق در کتاب «الفجر الصادق» مینویسد:
«محمد بن عبدالوهاب آنطوری که برخی از نویسندگان بزرگ نوشتهاند، در ابتدای امر، حرص شدیدی به مطالعه اخبار مدعیان نبوت مانند: مُسَلیمه کذّاب و سجاح و اسود عنسی و طُلیحه اسدی و مانند آنها داشت وی به خیال دعوی پیامبری بود اما قدرت اظهار آن را نداشت. از یاران خود، آنان را که از مردم شهر خود او بودند، انصار و آنها که از خارج میآمدند، مهاجرین مینامید. به هرکس که دعوت او را میپذیرفت، اگر حج حَجَّةُالإسلام بجا آورده بود، دستور میداد دوباره بجا آورد، زیرا حج اولی را در زمانی بجا آوردهاید که تو هنوز مشرک بوده و مسلمان نشده بودید، و کسی میخواست به آئین او داخل شود، میگفت: شهادت بده که تو و پدر و مادرت قبلاً کافر بودهاید و نام جمعی از علمای بزرگ گذشته را میشمرد، میگفت: شهادت بده که همه آنها کافر بودهاند، اگر شهادت میداد، پذیرفته میشد و اگر شهادت نمیداد، به قتل او فرمان میداد.
امت اسلام را از ششصد سال قبل (قبل از خود) همه را کافر میشمرد، با تقواترین مردم اگر از وی پیروی نمیکرد، او را کافر میدانست و خون و مالش مباح بود و فاسقترین مردم اگر از او پیروی میکرد، مؤمن به حساب میآمد. پیوسته در پائینآوردن مقام پیامبر کوشا بود، کلمات و عبارات زننده و زشت درباره آن حضرت استعمال میکرد و احیانا به بعضی از کارهای او ایراد میگرفت جرأت و جسارت پیروانش دراین باره بیش از خود او بود. مثلاً بعضی از پیروان او در حضورش میگفت: «ان عصای هذه خیر من محمد، لانّی انتفع بها و محمد قد مات فلم یبق فیه نفع و هو یرضی بکلامه». «عصای من از پیامبر صلیاللهعلیهوآله بهتر است، زیرا از آن استفاده میکنم و محمد صلیاللهعلیهوآله از دنیا رفت و نفعی از او باقی نماند(نعوذبالله). و او به این سخن راضی بود درحالی که این سخن در مذاهب اربعه کفر است.
______________________________
1) همان مدرک، ص 15.
درسهایی از مکتب اسلام » شماره 457 (صفحه 64)
دیگر این که از فرستادن صلوات بر پیامبر خوشش نمیآمد و در شبهای جمعه از ذکر صلوات بر پیامبر در منارهها نهی مینمود و هرکس به آن حضرت صلوات میفرستاد به کیفر سخت میرسید.حتی یک مرد نابینای دینداری که مؤذّن بود، به حرف او گوش نداده بود و بر پیامبر صلوات فرستاده بود، به قتل رساند و میگفت: اینها همه برای حفظ توحید است. بسیاری از کتابهای مربوط به صلوات بر پیامبر صلیاللهعلیهوآله مانند کتاب «دلائل الخیرات»(تألیف محمد بن سلیمان جزولی) را سوزانید.
همچنین تعداد زیادی از کتب فقه و تفسیر و حدیث را که مخالف اباطیلش بود، به آتش کشید، به هر یک از پیروانش اجازه میداد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر کند.
محمد بن عبدالوهاب طبق اظهار خودش(1)، آدم تند و با حِدّتی بود و کارها را با خشونت و تندی پیش میبرد و مردم همه از او در خوف و وحشت بودند.
پسر عبدالوهاب در تکفیر مردم به آیاتی تمسک میکند که درباره مشرکین نازل شده است و آنها را حمل بر موحّدین مینماید. بخاری در صحیح خود از عبدالله بن عمر در وصف خوارج روایت کرده است که آنها آیاتی را که درباره کفّار نازل شده، درباره مؤمنین قرار میدهند و در روایت دیگر از ابن عمر از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نقل شده است که فرمود: «اخوف ما اخاف علی امّتی رجلٌ مُتأوِّلٌ للقرآن یضعه فی غیر موضعه» «وحشتناکترین چیزی که بر امتم میترسم، مردی است که قرآن را تأویل میکند و آن را در غیر موضع خود قرار میدهد.»
جمیل صدقی زهاوی میگوید:
این دو روایت درباره پسر عبدالوهاب و پیروان او صادق است. از اقوال و افعال او معلوم میشود: ادعا میکند آنچه او آورده، دین جدید است و لذا از دین پیامبر صلیاللهعلیهوآله تنها ظاهر قرآن را قبول میکند تا این که مردم به حقیقت امر متوجه نشوند. به دلیل این که او و پیروانش قرآن را طبق آرای خود تفسیر میکنند نه آنطوری که پیامبر و اصحاب او سلف صالح و ائمه تفسیر، تفسیر کردهاند (1).
______________________________
1) تاریخالجزیرةالعربیة، ص 333.
درسهایی از مکتب اسلام » شماره 457 (صفحه 65)
زهاوی سپس به رد عقائد وهابیها در انکار تمسک به عقل و قیاس و اجماع و تکفیر کسی که از مجتهدی تقلید کند، و تکفیر مسلمانان و نفی توسل و دیگر معتقدات ایشان پرداخته و جوابهای محکم و مستدلی داده است.
زینی دحلان میگوید:
«یکی از کارهای شیخ محمد این بود که هرکس از او متابعت میکرد، میبایست سرش را بتراشد که این کار را هیچیک از طوائف خوارج و بدعتگزاران انجام نداده است. سید عبدالرحمن اَهْدَل مفتی زبید میگفت که در رد وهابیها به تألیف کتاب احتیاج نیست و همین گفته پیغمبر صلیاللهعلیهوآله کفایت میکند که «سیماهم التحلیق» اتفاقا زنی که او را مجبور از متابعت کرده بودند، در برابر شیخ محمد اقامه حجت کرد که تو وقتی زنان را وادار به تراشیدن موی سرشان میکنی، باید مردها را هم مجبور به تراشیدن موی ریششان بکنی زیرا موی سر زن و ریش مرد، هر دو زینت است، شیخ جوابی نداشت که به آن زن بدهد(2).
مُنْعِمی در هنگامی که محمد بن عبدالوهاب، جمعی را که سرشان را نتراشیده بودند، به قتل رسانید، قصیدهای در رد او انشاء کرد که مَطْلَع آن این است:
| افی حلق رأسی بالسّکاکین و الحِدّ | حدیث صحیح بالأسانید عن جدّی؟(3) |
«آیا درباره تراشیدن سر من با کارد، حدیثی با سندهای صحیح از جدم پیامبر صلیاللهعلیهوآله وارد شده است؟»
باز زینی دحلان مفتی مکه در کتاب «الدرر السنیّة» در ضمن رد سخنان محمد بن عبدالوهاب قسمتی از مباحثاتی که با او شده، نقل کرده است از جمله این که شیخ محمد در مسجد دِرعیّه خطبه میخواند و در هر خطبهای که میخواند، میگفت: هر کس به پیامبر توسل کند، کافر است.
____________________________
1) الفجرالصادق، ص 19 ، 18 و 17.
2) فتنةالوهابیة، ص 77 و 76 – ترجمه از وهابیان، ص 127 – 128.
3) التوسل بالنبی و جهلةالوهابیین، ص 251.
درسهایی از مکتب اسلام » شماره 457 (صفحه 66)
برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب که اهل علم بود، سخنان او را به شدت انکار میکرد روزی شیخ سلیمان از شیخ محمد پرسید: «کم ارکانالإسلام یا محمد بن عبدالوهاب؟ فقال خمسة. فقال: أنت جعلتها ستّة، السادس من لم یتبعک فلیس بمسلم هذا عندک رکن سادس للإسلام»(1). «ای محمد بن عبدالوهاب ارکان اسلام چند تاست؟ گفت: پنج تاست. سلیمان گفت: تو آن را شش تا کردهای، ششمی این است که هرکس از تو پیروی نکند، کافر است.»
چون اختلاف میان شیخ سلیمان و شیخ محمد شدید شد، شیخ سلیمان از ترس جان خود، به مدینه منوّره نقل مکان کرد و رسالهای در رد او نوشت و برایش فرستاد، بسیاری از علمای حنبلی هم رسالههایی در رد او نوشتند و برای او فرستادند، اما هیچیک از آنها برای او مؤثر واقع نشد(2).
زینی دحلان مینویسد:
«شخص دیگری روزی به او گفت: در شب ماه رمضان چند نفر از آتش آزاد میشوند؟ گفت: صد هزار نفر و در شب آخر، به تعداد همه کسانی که در تمام ماه آزاد شدهاند. مرد گفت: شماره پیروان تو به عشر عشر این تعداد نمیرسد، و این مسلمانان که خداوند آنها را آزاد میکند، چه کسانی هستند؟ درحالی که تو مسلمانان را به خود و پیروانت منحصر کردهای؟!» (3)
همچنین مرد دیگری که رئیس قبیلهای بود و شیخ محمد قدرت آزار رساندن به او را نداشت، از او پرسید که درباره این که مردی راستگو و دیندار و امین که تو به راستگوئی او اعتراف داری به تو خبر دهد که در پشت فلان کوه گروه بسیاری گرد آمده و قصد جان تو را دارند، تو هزار سوار برای دفع آنها بفرستی، سواران بروند و از آن جمع اثری نباشد، آیا تو سخن آن هزار سوار را باور میکنی یا آن یک راستگو را؟ پاسخ داد که سخن آن هزار سوار را آن مرد گفت: همه مسلمانان از علمای زنده و مرده در کتابهای خود، سخنان تو را تکذیب میکنند پس باید سخن آنان را تصدیق کنیم(1).
_________________________
1) الدرر السنیة، ص 39.
2) همان مدرک، ص 40.
3) همان کتاب، ص 39.
درسهایی از مکتب اسلام » شماره 457 (صفحه 67)
باز دیگری از او پرسید: این دین که تو آوردهای، متصل است یا منفصل؟ گفت: مشایخ من و مشایخ دیگران از ششصد سال قبل تا امروز، همه مشرک بودهاند، آن شخص اظهار داشت که در این صورت، دین تو منفصل است نه متصل. بنابراین آن را از چه کسی گرفتهای؟ گفت: به من وحی و الهام شده است مانند خضر. آن مرد گفت: در این صورت این وحی و الهام نباید منحصر به تو باشد و هرکس دیگر ممکن است چنین ادعائی بکند همینطوری که تو میکنی؟(2).
باز زینی دحلان ادامه میدهد:
«از جمله کارهای زشت محمد بن عبدالوهاب این بود که چون مردم را از زیارت قبر پیامبر صلیاللهعلیهوآله منع کرد، عدهای از مردم احسا عازم زیارت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله شدند، شیخ محمد از این امر باخبر شد و چون عبور آن مردم از درعیه (مقرّ محمد بن عبدالوهاب) بود و در آنجا جلو آنها را گرفتند و به دستور وی ریش همه آنها را تراشیدند و در فاصله درعیه تا احسا، آنها را وارونه سوار مرکبهایشان کردند به شهرشان برگرداندند»(3).
میگوید: بار دیگر شنید که گروهی از کسانی که از او پیروی نمیکنند، از راههای دور به زیارت و حج میروند و گذرشان از درعیه است، هنگامی که گذر آنها به درعیه افتاد، شنیده شد که شیخ محمد به یکی از اتباع خود میگفت: بگذارید مشرکین (یعنی زائران قبر مطهر پیامبر صلیاللهعلیهوآله ) به راه مدینه بروند و مسلمانان (وهابیان) با ما بمانند(4).
خلاصه هرکس به کتب محمد بن عبدالوهاب مراجعه کند، میبیند تمام مسلمانان را اعم از سنی و شیعه، کافر و واجبالقتل میدانست. او صریحا گفته است: «یُباح قتل المسلمین الذین یعتقدون عقیدة أهل السنّة و اغتنام اموالهم»(5) «کشتن و غارت اموال مسلمانانی که به عقیده اهل سنت معتقدند، مباح است». پس همه جنگهائی که سعودیها در عصر او
______________________________
1) همان، ص 40.
2) همان مدرک، ص 40.
3) همان.
4) همان.
5) کشف الشبهات، والإیمان و الإسلام، ص 44، طبع استانبول، سال 1986م.
درسهایی از مکتب اسلام » شماره 457 (صفحه 68)
و بعد از مرگ او به راه انداختند، همه به استناد فتوای وی بوده است.
دشمنان سرسخت دعوت محمد بن عبدالوهاب
نویسنده وهابی معاصر، «حسین خلف الشیخ خزعل» در کتاب خود زیر عنوان «دشمنان دعوت» نوشته است:
«مبادی دعوت شیخ محمد بن عبدالوهاب مشایخ و بزرگان نجد را راضی نکرد و آنها از تأثیر دعوت وی در میان توده مردم به وحشت افتادند و این یک امر طبیعی بود که دعوت شیخ زعامت و ریاست آنها را تهدید میکرد و از نفوذ و سلطه آنها میکاست و این بود که مخالفت خود را علنی ساختند و عدهای از علمای قشری نیز از آنها جانبداری کردند و با دعوت وی به مقابله برخاستند و تبلیغات وسیع بر ضد او راه انداختند و مردم را به جنگ وی تحریک نمودند.
از مشهورترین رجال دینی که علنا با شیخ و افکار وی به دشمنی برساختند و عقائد او را به باد انتقاد گرفتند، عبارتند از: «ابن اسماعیل، عبدالله مویسی قاضی حرمه، ابن عبید، ابن یحیی، ابن سحیم، مربد بن احمد بن عمر التمیمی، محمد بن فیروز و پسرش عبدالوهاب» و غیر اینها و در رأس آنها برادرش شیخ سلیمان قاضی حریملا قرار داشت. که وی اعلامیهها و نامههای زیادی بر ضد او انتشار میداد و حتی افرادی را به شهرها و قبائل میفرستاد و سران آنها را از پیروی برادرش برحذر میداشت. در سال 1167، یاران شیخ محمد در عیینه مردی را دستگیر کردند که از طرف شیخ سلیمان آمده بود و کتابی از وی به همراه داشت که آن را در محافل و خانهها برای مردم میخواند که در آن از عقائد و افکار شیخ محمد به شدت انتقاد شده بود، یاران شیخ او را گرفتند و کشتند و کتابش را هم از بین بردند و این خبر در درعیه به شیخ رسید، رساله مفصلی در رد برادرش به عیینه فرستاد(1).
______________________________
1) تاریخالجزیرةالعربیة، فی عصر الشیخ محمد بن عبدالوهاب، ص 5 – 204.